با تو دوباره من شدم من با تو چیز دیگرم
عاشق جان و تن شدم
با تو گل از گلم شکفت
با تو دوباره زن شدم
با تو جوانه زد همه
شاخه خشک پیکرم
از تو پر از ترانه شد
برگ سفید دفترم
با تو دوباره جون گرفت
هر چی که در من مرده بود
انگار پسم داد زندگی
هر چی امانت برده بود
با تو نگاه مات من
پر از گلهای ناز شد
گل لبان بسته ام
به شوق بوسه باز شد
با تو تمام خستگی
از تن من به در شده
درد غریبی کم کمک
مرده و بی اثر شده
با تو دوباره میرسم
به حد بی حساب زن
به اوج بخشش و غرور
به مرز عشق ناب زن
با تو درخت پر برم
با تو ز بیش بیشترم
از بهترینها بهترم 
+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت 15:49 توسط امید سحرهر شب بهانه ام در انتظار صدای تو

امیدم عزیزم قلبم بهترینم همه کسم هرچه بگم کم گفتم
عزیزم تنها در انديشيه روزی ام که دستانت را دوباره حس مي کنم
منتظر آينده اي که تو را به همراه دارد برايم
روزی که مي بينمت، روزی که چندان دور نيست![]()
روزی که باز آن دستان را حس مي کنم، آن دستان گرم و پر از محبت را
آن روزی که چشمان زيبايت مقابل چشمانم است و هيچ حائلی در ميانمان نيست
لحظه اي که بی شک خوشبخت ترين انسان روی زمين ام

مهربونم اگر می بینی عاشق تو هستم ، دیوانه تو هستم ، و تمام فکر و زندگی من تو شده ای
به خدا بدان که این دست خودم نیست!
اگر میبینی چشمانم در بیشتر لحظه ها خیس است و دستانم سرد است و اگر میبینی همه لحظه های دور از تو بودن اینهمه سخت و پر از غم و غصه است بدان که این دست خودم نیست!
دست خودم نیست که همه لحظه ها تو را در جلو چشمانم میبینم و به یاد تو می باشم.
دست خودم نیست که دوست دارم همیشه در کنارت باشم ، دستانت را بگیرم ، بر
لبانت بوسه بزنم و تو را در آغوش خودم بگیرم!
دست خودم نیست که هر سحرگاه به انتظارت مینشینم تا در آسمان دلم طلوعی دوباره داشته باشی
به خدا دست خودم نیست که هر شب به آسمان نگاه می اندازم و ستاره ای درخشان را میبینم و به یاد تو می افتم!
من یه ماهی تو یه دریا
تو که نیستی بی قرارم بی قرارم
خیلی دوستت دارم عزیزممممممممم
![]()
omidam

+ نوشته شده در سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت 12:33 توسط امید سحرهر شب بهانه ام در انتظار صدای تو

می خواهم از تو بگویم بی آن که در جستجوی قافیه باشم و بی آن که حتی در جستجوی واژه ها باشم می خواهم از تو بگویم از تو که عاشقانه دوستت دارم و می دانم که دوستم داری با ساده ترین کلمات همراه با همین اشکی که دارد می غلتد و فرو می افتد می خواهم بگویم دوستت دارم امشب نه می خواهم برایت از آسمان خورشید بیاورم نه می خواهم ستاره ها را برایت بچینم و نه می خواهم به شهر آرزوها و رؤیاها بروم فقط ساده و با صداقت همراه با شاهدی صادق از اعماق جانی سوخته با چشمانی بارانی می خواهم بگویم دوستت دارم و می خواهم بگویم این نه سخنی است که تنها بر زبان آید من تقدس عشقت را بر کرامت وجودم نشانده ام و اگر سراسر وجودم زبان باشد یکسره خواهد گفت: دوســــتـــت دارم سحرم
بیا.... بگو...
سرمست و خرابیـــم و جنون پیرهن ماست مجنــــون صفتانیم و بیابان خانه ی ماست در مجلس دل قـــصه بجز عشق مگوئید چون گوهــــر نایاب همانا سخن ماست در مذهـب آینه دلان باده حـــلال است از خاک در میکده ترکیــــب تن ماست هر ناله ی جانســــوز که از سینه برآریم شمعیست فروزنده که در انجـــــمن ماست گلواژه ی ما رشک گلســـــتان ارم شد هر بیت غـــزل لاله ی زیبا چمن ماست بر مـــرده ی ما چنگ و ربابی بنوازید کز خون دل عاشق رنگین کفـــن ماست ما خـــرقه و سجــاده ی تذویر دریدیم

بدون هراس از خوانده شدن
بگذار همه بدانند
مینویسم برای تو
نازنین همیشگی من
صاحب نوشته های من
تک سوار دلم
اگر باشی میمانم
اگر بگویی اوج میگیرم
اگر بمانی قربانی بودنت میشوم
تو فقط:
بمان....
بی رنگ ریا جامه «عشق» به تن ماست
+ نوشته شده در سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت 1:8 توسط امید سحرهر شب بهانه ام در انتظار صدای تو

| ||||||||